همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم

اینجا زندگیه خصوصیه من وکیان نوشته میشه ....می خوایم فریاد عشق باشیم.زندگی جاریست...

رفتنی باید بره...سلام

حدودا یک ماه و چند روزی کافی بود تا دلتنگی هامو با دیدن خانواده ام فراموش کنم. اگه کارای رو هوا مونده ی کیان نبود بدون شک بیشتر می موندیم. اتاق مجردیه اسبق من شده بود خونه ی موقت من و کیان . هنوز هم بیشتر وسایل خونمون همونطور بسته بندی و در کارتون کنار اتاق بود. چیزایی بود که بردنشون به انور دنیا سخت بود و دور انداختنشون دور ازعقل. نتیجه این شد که توی کارتون بمونن گوشه ی اتاق اسبق من واسه روزمبادا !!!

از کجای این سفر خوب باید بگم ؟ نمی دونم؟!!!

دقیقا مثل روزای اول ازدواجمون که همه زنگ میزدن و مارو دعوت میکردن واسه پاگشا دوباره هم اتفاق افتاد اما اینبار به بهونه ی دیداری تازه. سوغاتی هایی که بردم برای اهل فامیل و هدایایی که گرفتم بماند! از پسته ی خام و زعفران بگیر تا سرویس طلای سفید که هدیه ی پری جون و حاج آقا (مامان و بابای کیان) بود وانگشتر برلیان و دو سکه ایی که مامان و بابای خودم بهم دادن....از سبزی های خشک پلویی بگیر تا اون کت چرم ایتالیایی که هدیه ی مامان و بابا بود به کیان و 1 میلیون پولی که هدیه ی پری و جون و حاج آقا بود به پسرشون. میتونم بگم الان کاملا مطمئنم که خوشبختم اگه روزای اول ازدواج و یا حتی قبل از اون شک داشتم که تا اخرش همیجوری خوب با هم بمونیم الان دیگه باید اعتراف کنم که هیچ شکی ندارم وکاملا اطمینان دارم به خوشبختی خودم و کیان.

فقط دارم فکر میکنم که چه زود گشت این چند وقت. اتفاق بدی که افتاد این بود که با پرواز هواپیما به طرف کانادا، خانم مسنی که پشت سر من وکیان نسشته بود بخاطر خستگیه زیاد ومعطلی هایی که در فردوگاه داشتیم، جون خودش رو از دست داد.لحظات بدی بود و همه اینها مزید بر علت شد تا من بهونه ایی داشته باشم واسه گریه کردن واشک ریختن و دلتنگیه دوباره واسه خانواده ام. همون موقع بود که به کیان گفتم نمیشد یه چند روز دیگه می موندیم ایران؟ و کیان گفت: رفتنی باید بره...چه حالا چه چند روزه دیگه!!!

الان توی خونه هستم. کیان هم دقیقا روبروی پشت میز نشسته و کلی کاغذ و پرونده ویک عدد ماشین جلوش گذاشته و داره به کارهاش رسیدگی میکنه. دیروز صبح سرایدار همسایه بغلی لطف کردن و اومدن یه دستی به سرو گوش خونه ی ما کشیدن. بلاخره یه ماهی خونه نبودیم وخونه نیاز به تکوندن داشت.

تا دو روز پیش تنظیم خواب و خوراکمون بهم ریخته بود. اما الان دیگه کم کم دوباره عادت کردیم و داریم به روال عادیه زندگی بر میگردیم.

پس این اذان رو کی میگن؟ همیشه از شبکه ی ماهواره ای جام جم متوجه میشم !!! فکر کنم یه نیم ساعتی مونده تا اذان ظهر.......

از تهران یه چادر نماز و سجاده ی خوشگل خریدم و آوردم اینجا. یه کتاب قرآن هم مادر بزرگ کیان بهم داد. 2-3 ماه پیش رفته بود مکه و از اونجا برام آوردش. شاید نتونستم اونجور که باید و شاید بنویسم. آخه بنظرم هر چیزی رو باید به موقع خودش نوشت وگرنه دیگه حس و حالش از بین میره!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:58  توسط تبسم وکیان  | 

ایران----- تهران

سلام..... خیلی خوشحالم.... یعنی یه کم بیشتر از خیلی....

نیشم هم بخاطر این بازه که کلی داره بهم خوش میگذره.... اینجا ایران است

یه هفته اس اومدیم ایران.... همش مهمون بازی .... کلی تحویلمون گرفتن مامان کیان تا منو دیده میگه: تبسم جان فکر کردم الان دیگه فکر بچه دار شدن زده سرت و شکمت اومده بالا

خنده تحویلش دادم و گفتم: پری جون ایشالا نوه ات هم به زودی می بینی.... در ۵ سال آینده

خلاصه اومدم بگم هستیم همچنان... وقتی بر گشتم کانادا میام یه آپ اساسی میکنم

خوب و خوش باشید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:34  توسط تبسم وکیان  | 

هاله نورانی

اینجا هم زندگی جاریست........

خیلی دلم میخواد بدونم به چشم اینجایی ها ما چه جوری هستیم؟

مثل همون کُرد وافغانی های مهاجر که تو خیابونهای خودمون بهشون نگاه میکنیم؟

اگه بشه دو هفته دیگه میام ایران....البته اگه کیان بیاد...بهش گفتم تو نیای منم نمیرم. با اینکه خیلی دلم هوای مامان وبابام وهمه ی اقوام رو کرده

امروز یک خانمه بهم گفت چه چهره ی آرومی داری.احساس میکنم یه هاله ی نورانی اطرافت رو گرفته. خانمه کانادایی بود و من که همه حرفشُ متوجه نشدم شانس آوردم که دوستم باهام بود و واسم کاملا ترجمه کرد. ( عجیب تر اینه که یه غیر مسلمون واجنبی این حرفُ بهم زده)

به کیان گفتم گفت بلاخره یکی پیدا شد مثل من تورو ببینه وحس کنه چی هستی

به هر حال نظر لطف کیان و اون خانمه اس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 3:51  توسط تبسم وکیان  | 

سرگرمی در غربت

تنها شانسی که آوردم اینه که مکالمه زبانم بد نیست.اما باز دارم کلاس میرم. چون بعضی کلماتُ نمی فهمم ودرست متوجه بعضی از جمله ها نمیشم. همسر یکی از دوستای کیان که چند سالی میشه کانادا هستن میگه نیاز به کلاس نیست. همینکه چند وقت پیششون باشی وباهاشون در رفت وآمد باشی ومحبور بشی باهاشون صحبت کنی خودت راه می افتی. میگه من خودم بدون رفتن به کلاس، زبان رو یاد گرفتم.

اما خودم فکر میکنم که اگه برم کلاس حداقل یه جورایی هم سرگرم میشم. صبحها که کیان نیستش وتا بعد از ظهر نمیاد خونه. معمولا یا میرم تو خیابونا وفروشگاهها گردش می کنم. یا میرم استخر که اتفاقا اونجا هم با چندتا خانم ایرانی آشنا شدم. خوبیش اینه که روزهای فرد ساعت 9 تا 12/30 استخر فقط مختص به خانماس واز این بابت خیالم راحته. بلاخره یه جورایی خودمو سر گرم میکنم. ظهر هم که میام خونه غذا رو آماده میکنم تا وقتی که کیان طرفای ساعت 4 پیداش میشه. به کیان پیشنهاد دادم که برم سرکار. اما مخالفه به چند دلیل. میگه: فعلا که به پول نیازی نداریم.وبا اینجا هم کاملا آشنا نشدی. میگه:شما تو خونه باشی خیال من راحت تره وکمک بیشتری بهم میکنی.

چیزی ندارم بگم. دوست ندارم کاری بکنم که کیان از ته دلش راضی نباشه. بعد از ظهر ها هم که با کیان یا می شینیم تو خونه وخودمونو سر گرم می کنیم یا اینکه میریم بیرون ومی گردیم. که البته حالت دوم بیشتر اتفاق می افته.

**اینکه دوستان عزیز به من لطف دارن ومیگن زود به زود آپ کنم یه کم سخته. باور کنید هر موقع که احساس کنم چیزی برای گفتن دارم و وقت نوشتن هم هست همین کار رو میکنم. حالا اگه از من کم لطفی می بینید ببخشید منو. وباز هم باید بگم ببخشید که نمیتونم بیام توی بلاگاتون وکامنت بذارم. هر چند که همیشه خواننده بلاگتون هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:6  توسط تبسم وکیان  | 

اینجا .... غریبی ... فریاد من

یه خونه در طبقه ششم یک مجتمع مسکونی. یه خونه رو به یه کوچه پر از درخت. یه کوچه سرسبز وخلوت که هر از گاهی آدمایی از توش رد میشن وسرشون تو لاک خودشونه. آدمایی که نوع لباس وقیافه هاشون گاهی برام جالبه وگاهی خنده دار وگاهی هم تعجب آوره.گاهی صدای خنده ی بچه های کوچولوی موبور وچشم آبی که دارن دنبال هم میدون وبا هم بازی می کنن برام جالب وقشنگه.

اینجا خوبه اما من همون کوچه وخیابونای خودمون رو بیشتر دوست دارم. خونه ای که توش اومدم همه چیز داشت. فرگاز، مایکروفر،ماشین ظرفشویی، تلویزیون و.... اما من دلم برای خونه ی خودم تنگ شده.خونه ای که تمام وسایلش با سلیقه ی خودم وکیان تهیه شده بود.

هرشب با کیان می ریم بیرون وخیابونا رو می گردیم. هرشب یه جای جدید وتازه. یه فروشگاه.یه پارک.یه رستوران.... اما من همون پارک ساعی که گهگاهی با کیان می رفتم ،همون میلاد نور ومرکز خرید ونک و .... ، همون رستوران یاس وشبهای تهران رو به همه اینا ترجیح میدم.

نمیگم داره بهم بد میگذره. با تمام خوشیهام هرجا که میرم بوی غربتُ استشمام میکنم.

*** اینجا کانادا- کـَــل گَری است ... فریاد بی صدای ما را از آن سوی آبها می شنوید***

مواظب آرزوهاتون باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:53  توسط تبسم وکیان  | 

به غربت خوش اومدی ....

دو روزه رسیدیم...........

وتنها همدم من فعلا کیان و این نت بوک که حوصلم اجازه نمیده بیشتر از دو خط رو بنویسم .....

ما خوبیم......

شما هم مواظب خودتون باشید دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:31  توسط تبسم وکیان  | 

پشیمون شدم

<<اینجا هواش یه جوراییه....همش بارون میاد...همش ابره.....به دلم نمیشینه>>

اینا رو کیان میگه.....

خونه مامان اینا هستم. روزها از دستم در رفته.نمیدونم باید چیکار کنم.میرم تو اتاق سابق خودم(اتاق دوران تجرد) به کارتن ها وجبعه ها واساسهای بسته بندی شده نگاه میکنم.گریه ام میگیره.... جلوی مامان مجبورم به روی خودم نیارم.احساس اونموقع ها رو دارم که میخواستم ازدواج کنم و از مامان اینا جدا بشم. خیلی وقته اینجام. کیان هم خیلی وقته نیستش.خیلی وقته دلم تنگ شده براش.خیلی وقته که دوست دارم فریاد بزنم و بگم کیان بیا بیخیال بشیم .من تاب وتحمل ندارم. رفته کارهارو درست کنه. در نتیجه دیگه کار از کار گذشته وبرای پشیمونی دیگه دیره.ازم پرسید تبسم اگه تو بخوای میریم.گفت خوب فکراتو بکن.فکرامو کردم. اما حالا..

<<تبسم هفته دیگه اونجام... کارها درست شده...دیگه به امید خدا تاسه هفته دیگه سر خونه وزندگیه خودتی خانمی>>

اینارو کیان میگه....

با پوزش از همگی....زیاد سر حال نیستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:14  توسط تبسم وکیان  | 

ما خوبیم

خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم بعضیا فکر می کنن ما با هم مشکل پیدا کردیم و یا کارمون به طلاق کشیده و.... ما باور کنین اینطور نیست.....

هم من هم کیان حالمون خوبه.... امروز اومدم دیدم ۱۰ نفر زحمت کشیدن وکامنت گذاشتن اما متاسفانه برخلاف میلم مجبور شدم بیام توضیح بدم که هیچ اتفاقی بین من وکیان رخ نداده فقط ....

حالا که جو اینجوریه به همین زودی میام همه چیو میگم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:21  توسط تبسم وکیان  | 

اینجا تعطیله!!!!

به دلایل شخصی اینجا تعطیل شد....

با اینکه دوستای خوبی مثل شما پیدا کرده بودیم اما برخلاف میلمون اینجا رو تعطیل می کنیم.

کسی چه میدونه؟! شاید یه روز دوباره بر گشتیم اما.....

 

توسط تبسم وکیان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:6  توسط تبسم وکیان  | 

اولین عید یه خونه مشترک

دارم برای بار اول و سال اول خونه تکونی می کنم

کیان خودشو کشت که مریم خانم بیاد کمکم من قبول نکردم

مگه خودم دست و پا ندارم آقای شوهر؟

کلی هم کیف می کنم واحساس خانم بودن بهم دست میده وقتی که با زور وفشار این میز ومبلها رو اینور واونور می برم....وقتی کابینتها رو تمیز میکنم....وقتی گرد گیری می کنم....وقتی می ایستم همه خونه رو از زیر نظر میگذرونم وسعی می کنم تا تغییر دکوراسیون بدم....خلاصه احساس خوبی دارم

تازه دارم باور می کنم که من یه خانم خونه دار وشوهر دار هستم...اما همچنان از مادر شدن می ترسم ... ترس از اینکه نتونم مادر خوبی باشم وآمادگیشو نداشته باشم....

مامانم میگه زیاد خودتو اذیت نکن خونه ات تمیزه ....سطحی تمیز کن....تو که تازه چند ماهه رفتی خونه خودت....اما من دوست دارم خوب تمیزش کنم وتغییر دکوراسیون بدم

وااااااای فکرشو بکن.... امسال اقوام میان خونم نه ببخشید خونمون واسه دیدو بازدید.... فکر شو بکن کیان باید به بچه های کوچولوی فامیل عیدی بدیم خیلی باحاله نه؟آجیل وشیرینی.... الان کلی هیجان زده شدم.....ته دلم یه جورایی شده از خوشحالی....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 2:15  توسط تبسم وکیان  | 

تولد کیان (قسمت سوم)

سلام.این تبسم یقه منو محکم چسبید وگفت دیگه بقیه اش با خودت. منم گفتم چشم. حالا اومدم اینجا که بگم این تبسم حیف دستش باز نبود اگرنه حتما یکی از معروفترین بازیگرهای هالیوود میشد. چند روزی منو همونطور که خودش گفت فیلم کرده بود واصلا به روی خودش نمی آورد که تولد منه.منم دیگه داشتم کم کم دپرس میشدم که ای بابا این خانم بنده هنوز هیچی نشده تولد مارو فراموش کرده.البته نه بخاطر هدیه دادن،نه. همینکه فقط بهم می گفت تولدت مبارک یه دنیا ارزش داشت برام. اما خب زحمت کشیدو واسم هدیه هم گرفت. دستش هم درد نکنه.

خلاصه اونروز تولد من گذشت و روز25ام بنا شد که یه مهمونی بگیریم با دعوتیهای تبسم. سعی کردیم سنگین برگزار کنیم که خدایی نکرده به ارزش وحرمت امام حسین توهین نکرده باشیم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.کلی هم هدیه بارون شدم.دست همگی درد نکنه از اونایی که تبریک گفتن واز اونایی که با اومدنشون منو شرمنده کردن....

میخوام بگم برم و رفع زحمت کنم اما می ترسم بگم.آخه الانه که تبسم بگه زحمت کشیدی دو خط نوشتی. اما خب جدا کم آوردم ونمیدونم چی بگم شاید اگه خود تبسم زحمت بقیه اش رو هم می کشید بهتر از آب در می اومد. بلاخره پرچونگی تو خون ما مردها نیست وهنر خانمهاست.مگه نه آقایون عزیز؟؟؟ اگه دروغ میگم بگید دروغ میگی....

ببخشید اگه بد نوشتم. همون بهتر که خود تبسم زحمت آپ کردن اینجارو بکشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 1:12  توسط تبسم وکیان  | 

تولد کیان (قسمت دوم)

سلام...ممنون از همگی. اول بگم اگه نمیام نظر بذارم توی بلاگ هاتون به این معنی نیست که نمیخونم همه رو میخونم اما بخدا وقت نمیکنم واسه تلافیه محبتهاتون. از خانم پروانه و پریوش و شیده که همراهان همیشگی من بودن از همینجا کمال تشکر رو دارم. از نارسیس مهربون هم که زحمت کشیدن و ایشون هم منو قابل دونستن یه دنیا ممنون....در ضمن ببخشید اگه منتظر موندین

بعد از اینکه همه این کارها رو تنهایی انجام داده بودم و هیجان زده شده بودم از اینکه وقتی کیان بفهمه چه عکس العملی نشون میده؟؟!!نشسته بودم پای تلویزیون وداشتم شبکه ها رو عوض میکردم که یهو یادم اومد ای بابا دهه محرم و نمی تونیم به حرمت امام حسین جشن بگیریم. چرا این چند روز اصلا یادم نیفتاده بود؟ خلاصه کلی حالم گرفته شد.هی فکر کردم چیکار کنم حالا. اینهمه سفارش غذا وکیک و ....

تازه یادم اومد که چرا اون آقاهه که بهش سفارش کیک رو داده بودم یه جورایی نگام میکرد؟!! حالا هر فکری در مورد خنگی ودیوونگی من کرده باشه حق داره. خودشم هیچی نگفت ونپرسید حالا چه وقته کیک تولد اونم دو طبقه است؟؟!!

بلند شدم زنگ زدم به قنادی وگفتم سفارشم رو یه 5 روزی عقب تر بندازین تا دهه محرم تموم بشه بعدش هم معذرت خواهی کردم وگفتم ببخشید اصلا حواسم به ایام عزاداری نبوده.

زنگ زدم سفارش غذا رو هم تاریخش رو عوض کردم. خیالم از این بابت کمی راحت شد. اما بازم به حرمت ماه محرم نمیشد جشن گرفت. تو دلم به خودم دلداری دادم وگفتم عیبی نداره. مثل یه مهمونیه ساده برگزارش می کنیم.

روز تولد کیان رسید و من بازم هیچی نگفتم البته هدیه تولدش رو آماده کردم وبا یه بسته بندیه آبی خوشکل گذاشتم توی کمد لباسهاش تا وقتی از سر کار میاد و میخواد بره تعویض لباس کنه چشمش بهش بیفته

خلاصه این شوهر ما اومد خونه ومثلا واسه ما رفته بود توی قیافه منم بد جنسی کردمو باز هیچی نگفتم.رفت لباسهاشو عوض کنه منتظر بودم ببینم چیکار میکنه اما صداش نیومد یه لحظه ترسیدم گفتم نکنه هواسم نبوده وجلوی چشم نذاشتمش.

چند دقیقه گذشت دیدم اومد بیرون کت وشلوار به تن .توجه کردم دیدم اون گیره ی کروات رو که واسش خریدم زده به کروات وگوشی موبایلش هم که باز خودم بمناسبت تولدش گرفته بودم گرفته بود دستش وهی میگفت:الو الو آنتن نمیده..ای بابا صدا نمیاد...عجب گوشیه مزخرفیه این گوشی. چرا آنتن نمیده؟؟؟

من:

کیان: بهم میاد؟

من:آره خیلی تولدت مبارک(این بلاگفا بغل نداره؟؟!!)

و......

فعلا تا اینجا رو داشته باشین دوستای گلم...دستم خسته شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:53  توسط تبسم وکیان  | 

تولد کیان (قسمت اول)

از 10-15 روز قبل از تولد کیان داشتم فکر می کردم که چیکار کنم بتونم سنگ تموم بذارم براش؟

خواستم به مامان زنگ بزنم وکمک بگیرم اما باز دو دل بودم

به پری جون هم یادمه نزدیک به یک ماه پیش بود همنجوری گفتم واسه تولد کیان فکر می کنی چی بیشتر از همه می تونه خوشحالش کنه؟

خندید و گفت خبرتولد یه بچه تپل مپل

منم با خنده جواب داده بودم: این کادو تولد ایشالا واسه دو ساله دیگه.هنوز زوده اینو بهش بدم

به نتیجه نمی رسیدم.

فکر کردم اولین تولدش رو توی خونه مشترکمون تنهایی جشن بگیریم اما بازم پشیمون شدم گفتم ممکنه دیگران ناراحت بشن وخلاصه حرف وحدیثی پیش بیاد

نشستم یه لیست بلند بالا تهیه کردم از دوست وآشنا وفامیل

مامان وباباهامون 4 نفر

خواهرش وشوهر خواهر 2 نفر

داداشش وزن داداشش که یه بچه چند ماهه داره بازم دو نفر

پسر خاله ودختر دایی وعمه دایی وعمو و......

دوستای خودمو کیان وهمکاراش نزدیک 30 نفر

نوشتم ونوشتم دیدم کاغذ دیگه جا نداره یه نگاه کردم دیدم wow!

چه خبر شده!!! یه لحظه فکر کردم میخوام واسه جشن عروسیمون دعوتشون کنم.

تعداد نزیک به 150 نفردلم هم نمی اومد کسی رواز لیست حذف کنم.

تواین مدت نذاشتم درست کیان سر از کارهام در بیاره.منم اصلا به روی خودم نمی آوردم که چند روز دیگه تولدشه جوری که دو روز مونده بود به تولدش نا امید شده بود از من وفکر کرده بود یادم رفته روز به این مهمی رو. هی راه می رفت ومی گفت: هی روزگار! این قافله عمر عجب می گذرد. ای بابا پیر شدیم کسی حتی بهمون نگفت بابا، حالا بابابزرگش پیشکش. بابای خالیش هم کسی نگفت که نگفت

خلاصه منم اصلا به روی خودم نمی آوردم که منظورش چیه و چی میخواد بگه.

یه هفته مونده به تولدش کیک و غذا رو سفارش دادم. یکی از عکساشو که شب عروسیمون به صورت تکی انداخته بود واتفاقا هم خیلی ناز شده بود رو دادم به آقای قناد وگفتم: مرحمت کنید این عکسو رو کیک تولد بزنید.

یه کیک دو طبقه. طبقه اولش عکس خود کیان و طبقه دومش هم گفتم بنویسن ((تنها ملودی آهنگ زندگیم کیان جان تولدت مبارک)) کلی لاو ترکوندم براش

همه چیز مرتب بود. دو مدل غذا . کیک و سالاد ودسر و میوه هم گفتم خودم آماده میکنم.

اما یه دفعه همه چیز خراب شد

....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 4:59  توسط تبسم وکیان  | 

دوست دارم بینهایت دنیای من

در گیر جشن تولد کیان بودم.... از دو هفته پیش داشتم تدارکات جشن رو آماده میکردم

 

 کیان جونم تولدت مبارک گلم عزیزم.....فدات بشم...ایشالا ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی

فردا اگه شد حتما میام می نویسم از این جشن تولد که بماند حالا....

 

 مرغ وخروس واردک          تولدت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 2:47  توسط تبسم وکیان  | 

چه می کنه این baby check

آقا کیان کور خوندی عزیزم. مگه الکیه که بذارم زود بابا بشی؟ خودم حواسم هست دارم چکار میکنم.

قضیه از این قراره که من احساس کردم یه جورایی ام. این کیان هم که هول زود بابا بشه دوید رفت از داروخونه یه baby checkخرید وبشکن زنان اومد خونه. منم واسه اینکه بفهمم چه خبره ازش استفاده کردم ودیدم ای وای اون نوار قرمزه داره بهم هشدار میده وانگار واقعا یه خبرایی شده. من یهو وا رفتم. اما این کیان اگه بدونین اونشب چکار کرد. میخواست زنگ بزنه به همه بگه دارم بابا میشم. اما من به هزار زور جلوش رو گرفتم.

خلاصه قرار شده فردا بریم دکتر تا دکتر هم ببینه چه خبره.

تا خود صبح که قرار بود بریم دکتر اصلا نخوابیدم.هزارتا فکر توی این سرم وول میخورد. آخه من اصلا آمادگیه بچه داری ندارم. تازه مگه چند ماهه که ازدواج کردیم؟ حداقل باید یه سال بگذره هر چند که من خودم دوست دارم سه، چهار سال بعد بچه دار بشیم. من خودم هنوز بچم. این کیان نمیدونم چشه اینقدر عجله داره.

صبح با هزار تا سلام وصلوات ونذر ونیاز رفتیم دکتر. کیان که همش می خندید. من اما استرس داشتم.آزمایش سونوگرافی دادم وجواب آزمایش رو قرار شد امرزو صبح به من بدن. اما من امروز با کیان نرفتم قرار شد خودش بره جوابو بگیره.

خلاصه بگم که قضیه بابا شدن کیان منتفی اعلام شد. به افتخار خودم یه دست مرتب هورااااااااااا

همگی گووووووول خوردین. اولیش کیان

دکتر هم گفته بود این baby check ها بعضی وقتا اشتباه نشون میدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:44  توسط تبسم وکیان  | 

خبر داغ ......دست اول

یه چیزی بگم باورتون نمییییییییشهمن خودم تو شُک هستم

 

بگم؟

نگم؟

بگم؟

نگم؟

 

 نظر بدین تا بگم چییییییییی شده

 

 مخلص همگی کیان

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 22:13  توسط تبسم وکیان  | 

همه چیز روبراه شده

مرسی مرسی مرسی از همه همسایه هایی که اومدن یاری دادن. خانم پریوش وخانم پروانه خیلی ممنون میشم اگه آدرس وبلاگتون یا آی دی ویا میل تون رو برام بذارید. خانم شیده وبلاگ شما هم خوندم.شما هم امیدوارم موفق باشید.

کیان مجبور شد بره اصفهان. منم باهاش رفتم. 5 روز اونجا بودیم.هم خوش گذشت هم نه. میگم نه بخاطر اینه که کیان همش مشغول کارهایی بود که براش پیش اومده بود ومن مجبور بودم صبحها تا عصر توی هتل تنها بمونم یا واسه خودم برم توی خیابونا کمی قدم بزنم. خب حق هم داشت. این سفر یه سفر کاری بود. حالا خیلی لطف کرد منو با خودش برد. شب هم میومد می رفتیم یه گشتی میزدیم. از صنایع دستی اصفهان کلی چیز خریدم. هم واسه خودم.هم واسه سوغاتی.

کیان گفت ایشالا یه بار دیگه میایم حسابی واسه خودمون می گردیم. خدارو شکر این سفر بی نتیجه نموند وکیان تونست همه کارهاشو درست کنه.

با برف این دو روز اخیر چیکار می کنید؟ برف بازی کردین؟ من که دیروز یه گوله برف حسابی از کیان خوردم. قشنگ نشونه گرفت وسط صورتم. نفسم بند اومد. اما منم نامردی نکردم وافتادم دنبالش. که توی این دنبالش دویدن 3 بار خوردم زمین وباعث شد که کیان حسابی بهم بخنده. اما همچنان دویدم تا بلاخره انداختمش توی برفا وهی برفا رو ریختم تو دهنش . نزدیک بود خفه بشه شوهرم. بعد هم نشستم روش دستاشو محکم گرفتم وگفتم باید بگی ببخشید ومعذرت میخوام. که اینکارو کرد ومن کلی بهش خندیدم. بعد هم با مظلومیت هرچه تمامتر بلند شد وگفت اینم بذار به حساب زن ذلیلی.

بیچاره. دلم واسش سوخت.

وااااااااااااااای.نزدیک بود یادم بره.واما حلقه ی بنده.

پیدا شد. نمی دونید چه حالی پیدا کردم وقتی پیدا شد. انگار دنیا رو طلا گرفته بودن وداده بودن به من. نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم. زیر جا ظرفی بود. خیلی اتفاقی چشمم خورد بهش. حالا چه جوری افتاده بود اونجا خدا میدونه؟! خوشحالم.

هر چی اون چند روز گذشته ضد حال خوردیم این چند روز داره جبران میکنه همه اونارو.

فردا تعطیله؟ فکر کنم بریم فَشَم. با همه ی فامیل. اونجور که پری جون می گفت قراره بریم ویلای بابای کیان. البته اگه بخوایم بریم از همین امشب راه می افتیم شب رو اونجا می مونیم. به هر حال هنوز هیچی مشخص نیست.

امیدوارم به همه خوش بگذره.

ببینید من الان دارم جور کیان هم می کشم.اصلا هم به فکر نیست بگه ممکنه این تبسم کم بیاره.

از همگی معذرت میخوام که ما دوتا تنبل دیر به دیر آپدیت می کنیم. خب زندگیه دیگه. یه جورایی اصلا نمی فهمیم کی شب میشه کی روز میشه.

به هر حال سعی می کنیم زود به زود بیایم. هر چند که نوشته هامون ارزش خوندن نداره.اما خب شما شرمنده می کنید ولطف زیاد دارید نسبت به ما دوتا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:36  توسط تبسم وکیان  | 

یه چند تا از فایلهای کاریه من که توی کامپیوتر خونه بودن بطور خیلی اتفاقی پاک شدن.خیلی مهم بودن.خیلی زیاااااااااااد

تبسم میگه یکی مارو چشم کرده. شاید اینطوریه که تبسم میگه!!!!!

حالا باید بگم از اصفهان دوباره همون فایلها رو بفرستن البته به صورت دستی تا خودم دوباره با دقت وارد کامپیوتر کنم. حتی ممکنه مجبور بشم خودم تا اصفهان برم.که این دیگه خیلی سخته.

خسته ام. بابت چی؟

بابت اینکه همه کارهام گره خورده توی هم. سرم خیلی شلوغه.

الان هم که دارم اینو می نویسم دقیقاً 25دقیقه از پاک شدن فایلها میگذره. نمی دونستم چیکار کنم. از سر ناچاری اومدم اینجا یه چیزی بنویسم تا کمی آروم بشم. تبسم رفته حمام. می دونم الان بیاد قیافه منو ببینه می فهمه حال و روز خوشی ندارم.

نمی دونم چرا اینطور شده. اون از حلقه ی تبسم که البته من میگم فدای سرت اما خودش ناراحته. اینم از فایلهای کاریه من!!!!!!!!!!!

 

عجیــــــــــــبه. عجـــــــــــــیبه. خیلی عجیبه!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:0  توسط تبسم وکیان  | 

حلقه ام کجاست؟؟؟؟

حلقه نامزدیم گم شده.نمی دونم کجا گذاشتمش. تا دو روز پیش دستم بود.همه خونه رو زیرو رو کردم. زیر تخت خواب. زیر فرشها. زیر مبلها.توی کابینتهای آشپزخونه. توی کشوهای دراور. میز توالت. حمام .دستشویی. ماشین. هیچ جا نبود. کلی گریه کردم. کیان میگه: فدای سرت یه بهترش رو برات میخرم. اما آخه هیچی حلقه ی نامزدیه خودم نمیشه. میگه اگه دوست داری بریم همون شکلی برات سفارش بدیم دوباره درست کنن. اما من حلقه خودم رو میخوام.

خیلی اعصابم ریخته به هم.مسئله پولش نیست. اینو هم خودم خوب میدونم هم کیان. مسئله یادگاری بودنشه. دعا کنید پیدا بشه.

اینکه چرا دیر به دیر آپدیت میکنم بر می گرده به اینکه سرم شلوغه.فکر نمی کردم خونه داری اینهمه کار داشته باشه.فکر میکردم اینجا هم مثل خونه بابام می مونه ومی تونم هر روز،هر موقع که دلم خواست آپدیت کنم. اما باور کنید وقت نمی کنم. بعد از ظهرها که کیان میاد دیگه اصلا نمی تونم بنویسم. یا میریم بیرون یا کیان انتظار داره پیشش بشینم وبا هم حرف بزنیم که انتظارش واقعا به جاس. صبحها هم که با اجازتون یه کمی زیاد می خوابم. در واقع خواب صبح خیلی بهم می چسبه.اگه زیاد کار نداشته باشم تا ساعت 11 میخوابم بعد هم بلند میشم غذا درست می کنم وبه خونه میرسم. اما اگه کمی کارهام زیاد باشه با هزار زور ساعت 9:30- 10 از خواب بیدار میشم. یا اینکه به کیان می سپارم از محل کارش بهم زنگ بزنه ومنو از خواب بیدار کنه. خلاصه به قول مامانم میگه: فکر می کردم میری خونه شوهر این خواب رو ترک می کنی. اما هر کار می کنم نمی تونم.....

همسایه روبرویی ما هم یه زوج جوون شدن مثل من وکیان. دارم کم کم با تازه عروس دوست میشم. بلاخره همسایه یا دوست صمیمی خیلی بدرد میخوره. اسمش شقایقه. دختر خیلی خوبیه. شقایق با شوهرش همکلاس بوده. دو تاشون رشته معماری خوندن وحالا با هم یه دفتر مهندسی تاسیس کردن. شقایق صبحها همراه شوهرش میره سرکار وطرفای ساعت 11:30-12 بر میگرده تا به کارای خونه برسه.اونم از زندگیش خیلی راضیه. خدارو شکر. ایشالا همه جوونها خوشبخت بشن.

شب یلدا خونه پری جون اینا دعوت بودیم. همه بودن. مامان وبابای منم بودن. همه فامیل بودن. نزدیک به50-60 نفر. تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم. پری جون خیلی اصرار کرد که همونجا بخوابیم اما کیان قبول نکرد.

جمعه هم من برای اولین بار یه مهمونیه رسمی داشتم. دوستای کیان وچند تا از همکلاسهای خودم همراه با نامزد یا شوهراشون اومده بودن. یه کم واسم سخت بود.بلاخره اولین بارم بود و منم هول شده بودم. بخاطر همین مریم خانم کارگر خونه پری جون اینا صبحش اومد کمی کمکم کرد. دستش درد نکنه اگه نبود نمی دونستم باید از کجا شروع کنم؟؟! کیان هم تا ساعت 11خوابیده بود.به زور بیدارش کردم وگفتم بلند شو جارو برقی رو بکش تا من ومریم خانم به بقیه کارها برسیم. به قول خودش با لحن زن ذلیلی یه چشم گفت وبلند شد کمکم کرد. هی جارو برقی می کشید هی غر میزد.

می گفت: مامان بیا ببین چطور دارن پسرت رو اینجا غریب کش می کنن. یا: چقدر گفتم من زن نیمخوام. بفرما اینم از زن گرفتن. عاقبش میشه این.

هی زیر چشمی به من نگاه میکرد تا عکس العمل منو ببینه و منو مریم خانم هی میخندیدیم بهش.

می گفت: بله،بله باید هم بخندین. خیلی کیف میده آدم شوهرش رو توی این وضع نکبت بار ببینه وهی بهش بخنده نه؟؟؟!!!

خلاصه داستانی بود این کمک کردن کیان.......

خانم پروانه که واسه من همیشه کامنت میذارن ومنو مورد لطف خودشون قرار میدن، ممنون میشم که آدرس وبلاگتون یا ای میل تون رو برام بذارید.

خب دیگه مزاحم اوقاتتون بیشتر از این نمیشم. مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:49  توسط تبسم وکیان  | 

خوبه خوبم

سلام. من خوب شدم.خوبه خوبه خوب........ بلاخره هیچی نباشه 5-6 تا آمپول نوش جان کردم پس جای امیدواری بود.

دو سه روز پیش یه اتفاق جالب افتاد......یکی از دخترخاله هام واسه عروسیه من نبود،رفته بود انگلیس یک ماهی رو پیش مادر شوهرش خوش باشه.یه بچه 5 ماهه داره.حالا چند روزی میشه که برگشته خلاصه اومد بود خونه ی ما واسه تبریک واین حرفا. این دخترش که اسمش هم آوین هست از من خیلی خوشش اومده بود.میومد تو بغل من کلی کیف می کرد ومی خندید ونیشش باز میشد.اما به محض اینکه می رفت تو بغل مامانش بغض می کرد و گریه اش می گرفت.... این دختره مثل مامانش کم داره.......حالا گرسنه اش بود اما حاضر نبود بره تو بغل مامانش شیرش رو بخوره......منم شیرم کجا بود که بخوام بدم به این بچه .....دیگه مجبور شدیم از شیر خشک استفاده کنیم. توی بغل من شیر شیشه ای رو تا ته خورد بدم هم خوابش برد.....

کیان میگه بچه داری خیلی بهت میاد.اما آقا کیان کور خوندی تا حداقل 5 سال هیچ خبری نیست دلت رو الکی خوش نکن. گفته باشم نگی نگفتی.

دیروز مامانم اومده بود بیچاره واسم مرغ وگوشت وماهی گرفته بود همه رو تمیز وآماده وبسته بندی بهم داد. مامان جونم دستت درد نکنه. من کلی ذوق مرگ شدم چون از این کارا اصلا خوشم نمیاد. چندشم میشه.

بین خودمون بمونه این کیان هم داره زیادی منو لوس می کنه...گیر داده میگه بذار این مریم خانم که هفته ای سه روز میاد کمک مامانم رو بگم بیاد اینجا بعضی روزا کمکت کنه. من هی میگم آخه چه کمکی؟ من هیچ کاری ندارم... همین غذاست.لباسها هم که تو ماشین میندازم بعد هم یه راست می برم آویزون می کنم تا خشک بشن.

دیشب تا ساعت 3 صبح داشتم با کیان حرف میزدم.بیچاره صبح باید می رفت سرکار اما من نمی ذاشتم که بخوابه. خودش هم هی می گفت: تو خوابت نمیاد؟ منم می دونستم منظورش اینه که من خوابم میاد بذار بخوابم،اما به روی خودم نمیاوردم!!!

کیان:تو خوابت نمیاد؟

من: نه ،خوابم نمیاد اما میدونی؟ من فکر می کنم تا همینجا که ادامه دادم بسه. به نظر تو لیسانس کافی نیست ؟

کیان: به نظر من نه تو باید فوق هم بگیری،به نظر من تو الان خوابت میاد،بگیر بخواب بقیه حرفها واسه فردا

من: من خوابم نمیاد

بعد با خنده می گفتم: مگه تو میخوای بخوابی؟؟

کیان: نه،اما اگه تو اجازه بدی بخوابم خیلی بهتره،اینطور نیست؟

من:نه اینطور نیست،دارم باهات حرف میزنما

کیان: میخوای یه کاری کنم که دیگه حرف نزنی؟

من: با مرگ موش هم نمی تونی منو ساکت کنی،تو که می دونی تا حرفم تموم نشه دست بردار نیستم

کیان در حالیکه منو کشید طرف خودش وبغلم کرد گفت: اما این راه بهتر از مرگ موش جواب میده مگه نه؟

من:کیان میشه ولم کنی چون هنوز حرفام مونده

کیان: خب بگو من که کاری بهت ندارم

من: خیلی بدی آخه اینطوری حرف زدنم نمیاد

کیان: پس چه بهتر،حالا تنبیه میشی که منو از خواب، بیخواب کردی

من: لوس،بی مزه،بی نمک،همش زورت به من میرسه

کیان با خنده: اولا اینکه شما از صبح تا خود شب زورتون به مردا میرسه،فقط دوساعته موقع خواب مردا می تونن زورشونو به شما نشون بدن،دوما پس باید زورم به کی برسه؟ به زن همسایه؟

من: بی ادب شدی،چه خبره؟

کیان: خب دیگه بگیر بخواب اینقدر حرف نزن دختر خوب

........................

روزای خیلی خیلی قشنگی رو دارم سپری می کنم. خدا کنه تا آخرش همینطور باشه. احساس خوبی دارم به همه چیز. به زندگیم.به اطرافم.به شوهرم.به.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 3:13  توسط تبسم وکیان  |