رفتنی باید بره...سلام
حدودا یک ماه و چند روزی کافی بود تا دلتنگی هامو با دیدن خانواده ام فراموش کنم. اگه کارای رو هوا مونده ی کیان نبود بدون شک بیشتر می موندیم. اتاق مجردیه اسبق من شده بود خونه ی موقت من و کیان . هنوز هم بیشتر وسایل خونمون همونطور بسته بندی و در کارتون کنار اتاق بود. چیزایی بود که بردنشون به انور دنیا سخت بود و دور انداختنشون دور ازعقل. نتیجه این شد که توی کارتون بمونن گوشه ی اتاق اسبق من واسه روزمبادا !!!
از کجای این سفر خوب باید بگم ؟ نمی دونم؟!!!
دقیقا مثل روزای اول ازدواجمون که همه زنگ میزدن و مارو دعوت میکردن واسه پاگشا دوباره هم اتفاق افتاد اما اینبار به بهونه ی دیداری تازه. سوغاتی هایی که بردم برای اهل فامیل و هدایایی که گرفتم بماند! از پسته ی خام و زعفران بگیر تا سرویس طلای سفید که هدیه ی پری جون و حاج آقا (مامان و بابای کیان) بود وانگشتر برلیان و دو سکه ایی که مامان و بابای خودم بهم دادن....از سبزی های خشک پلویی بگیر تا اون کت چرم ایتالیایی که هدیه ی مامان و بابا بود به کیان و 1 میلیون پولی که هدیه ی پری و جون و حاج آقا بود به پسرشون. میتونم بگم الان کاملا مطمئنم که خوشبختم اگه روزای اول ازدواج و یا حتی قبل از اون شک داشتم که تا اخرش همیجوری خوب با هم بمونیم الان دیگه باید اعتراف کنم که هیچ شکی ندارم وکاملا اطمینان دارم به خوشبختی خودم و کیان.
فقط دارم فکر میکنم که چه زود گشت این چند وقت. اتفاق بدی که افتاد این بود که با پرواز هواپیما به طرف کانادا، خانم مسنی که پشت سر من وکیان نسشته بود بخاطر خستگیه زیاد ومعطلی هایی که در فردوگاه داشتیم، جون خودش رو از دست داد.لحظات بدی بود و همه اینها مزید بر علت شد تا من بهونه ایی داشته باشم واسه گریه کردن واشک ریختن و دلتنگیه دوباره واسه خانواده ام. همون موقع بود که به کیان گفتم نمیشد یه چند روز دیگه می موندیم ایران؟ و کیان گفت: رفتنی باید بره...چه حالا چه چند روزه دیگه!!!
الان توی خونه هستم. کیان هم دقیقا روبروی پشت میز نشسته و کلی کاغذ و پرونده ویک عدد ماشین جلوش گذاشته و داره به کارهاش رسیدگی میکنه. دیروز صبح سرایدار همسایه بغلی لطف کردن و اومدن یه دستی به سرو گوش خونه ی ما کشیدن. بلاخره یه ماهی خونه نبودیم وخونه نیاز به تکوندن داشت.
تا دو روز پیش تنظیم خواب و خوراکمون بهم ریخته بود. اما الان دیگه کم کم دوباره عادت کردیم و داریم به روال عادیه زندگی بر میگردیم.
پس این اذان رو کی میگن؟ همیشه از شبکه ی ماهواره ای جام جم متوجه میشم !!! فکر کنم یه نیم ساعتی مونده تا اذان ظهر.......
از تهران یه چادر نماز و سجاده ی خوشگل خریدم و آوردم اینجا. یه کتاب قرآن هم مادر بزرگ کیان بهم داد. 2-3 ماه پیش رفته بود مکه و از اونجا برام آوردش. شاید نتونستم اونجور که باید و شاید بنویسم. آخه بنظرم هر چیزی رو باید به موقع خودش نوشت وگرنه دیگه حس و حالش از بین میره!

